سيد محمد باقر برقعى
162
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چه تند مىگذرد عمر و محنتش آرام * از آن گذشتن سنگين از آن شتاب بگو بجز تو خوب و صبور و صميمىام مادر * چه كس به پرسش من مىدهد جواب بگو اگرچه پير شدم دل بهانه مىگيرد * بگو برايم از آن قصههاى ناب بگو بود و نبود روزى كه آسمان پى بود من و تو بود * ذرّات عشق خاك وجود من و تو بود دنيا نخواست حيف ، اميد گره شدن * در دستهاى سرد و كبود من و تو بود وقتى كه اوج لذّتمان يك نگاه بود * خم گشته آسمان به سجود من و تو بود شب گريههاى دربهدرىمان چه سينه سوز * پنهان به غمگنا نه سرو دمن و تو بود سرو نجيب بودنمان تا به ريشه سوخت * گويى زمانه تشنهء دود من و تو بود لبتشنه چون ز چشمه گذشتيم بىنياز * دريا روانه در پى رود من و تو بود آوارهاى تو گشتى و من شاعرى غريب * از عشق جز فسانه چو سود من و تو بود ؟ وقتى كه لحظه لحظه ز هم دور تر شديم * ديگر چه فرق بود و نبود من و تو بود ؟ شب و بيستون شب است و دامنهء بيستون رؤياخيز * به گوش مىرسد از دور شيههى « شبديز » تو گويى آمده شيرين بديدن فرهاد * نهان ز چشم غلامان « خسرو پرويز » سلام بر تو كه بشكوه قبلهء عشقى * درود بر تو و بر آفريدگار تو نيز كدام كوه چنين عاشقانه زيسته است * خزان طراوت حُسنش نديده از پاييز كدام كوه گشوده است سينه بىپروا * كه نقشها بزنندش به نوك خنجر تيز بُود نشان ز تو هرجا ز عشق رفته سخن * به هر صحيفهء عشقى چو گوهرى آويز به بيستون همه آيند بهر شادى دل * دل من است كه از درد مىشود لبريز هنوز لالهء گريان و واژگون رويد « 1 » * به بيستون و تو گويى به من كه اشك مريز
--> ( 1 ) - در كوه بيستون و طاق بستان لالههاى سرخى مىرويد كه به لالهء واژگون معروف است زيرا كاسبرگ يا گلبرگهايش